تبليغاتX
هجرت در ایران

هجرت در ایران

این وبلاگچه برای درد دل مردم که برایشان حرف ممنوع قند ممنوع چای ممنوع و همه چیز

مهاجرین درایران(آتش کینه)

آتش کینه!
 

 
 

 

دیروز صبح زود داشتم وبلاگ ها ی هموطنان را مرور میکردم که آقای شفیعی دوست خوبم آنلاین شد و بعد از جور پرسانی در پنجره ای یاهو مسنجر گفت دیروز دادگاه بودم دلم تکان محکمی خورد و مثل اینکه از آسمان به زمین خوره باشم .چون دوستم آقای شفیعی از محدود طلبه های است که در مسائل حقوق بشر فعال است ودر جا پنج تا صلوات نذر کردم .ایشان در ادامه اضافه نمودند.که بخاطر نوشتن مطلبی  در خصوص مسائل مهاجرین نوشته بودم ودر روزنامه ۸صبح کابل چاپ شده دادگاهی شدم.

هنوز از حکم دادگاه مطلع نشده بودم که کردیت اینتر نت شبانه ام تمام شد و گپ ما  نیمه کاره ماند شماهم دعا کنید که دولت ایران ایشان را اذیت وآزار نکند چون زندانی های سیاسی در ایران از وضع خوبی برخوردار نیستند. ومن هم آن مطلب را برای شما عزیزان پست میکنم به شرط اینکه ازلطف  نظرات تان مارابهره مند سازید.

 رمضان‬علی شفیعی از ایران-اصفهان
1- ساعت 8صبح بود،سرچهار راهی منتظرتکسی بودم، یک لحضه متوجه پسر همسایه‬ام شدم که در کنار دیوار ایستاده و در دستش دو بسته گوگرد بود. هنوز به سن قانونی که شامل مدرسه شود نرسیده است. 5 یا 6 ساله می‬باشد، برادر بزرگترش تازه امسال صنف اول ابتدایی می رود. اسمش را گرفتم و صدا کردم، برایش گفتم چرا اینجایی و باکی آمده‏ای؟ گفت: تنها آمدم. برای چه از خانه تا اینجا تنها آمدی، پدر و مادرت کجاست؟ با زبان محلی گفت: پدرم را پولیس‬ها گرفته و مادرم به دنبال اورفته است. گفتم پدر شما که کارت داشت او را چرا گرفته‬اند؟جواب داد که یک کارت دیگر باید داشته باشد،گفتم چه کارتی؟ به فکر فرو رفت و نتوانست بگوید چه کارتی،گفتم کارت کارگری؟جواب داد بلی. چراگوگرد به دستت گرفتی؟ جواب دادپلیس‏های که پدرم راگرفته اند را بااین گوگرد آتش می زنم، تمام بدنم لرزید،کودک که هنوزدست راست وچپ خودراتشخیص نمی دهد، به خشن ترین نوع انتقام فکرمی‏کند. درکوچکی برای ما آخوندمکتب می‏گفت؛ شماهرچیزی راکه درکودکی یادبگیریدویاهرشی رابه ذهن تان بسپارید، مانندنقشی می ماندکه دردل سنگ حک شده باشد. حال سوال اینجاست که درذهن این کودک مسلمان نسبت به نزدیک ترین برادران همسایه مسلمانش، دراین سن چنین فکرایجادشده عواقب آن چه خواهدبود؟ به یادسخنان آقای دکتر عبدالقیوم سجادی نماینده پارلمان افغانستان که در مسافرت تابستانی خویش به ایران در جمع طالبان مرکز جهانی علوم اسلامی ایراد نمود افتادم، ایشان گفت اگرامریکایی‬ها سال‬ها تلاش می‬کردند و مبالغ هنگفتی را مصرف می‬کردند، این شکاف و دوری که بین مردم مسلمان افغانستان و ایران با اعمال سیاست ناسنجیده ایران در برخورد و اخراج اجباری مهاجرین اتفاق افتاد ،قادر به اعمال آن نبود. ولی متاسفانه این امر که امریکا در اصل برای همین مساله به افغانستان آمده وسخت درتلاش بودکه به نحوی ازانحا روابط دوستانه عمیق دینی وفرهنگی این دوملت مسلمان را به دشمنی و تفرقه مبدل سازد. این امربه این مهمی وبزرگی مفت و بی پرداخت هیچ بهایی از طرف امریکا و با اعمال سیاست عجولانه و مغرورانه مسوولین ذیربط جمهوری اسلامی ایران، میسر گردید. در نقل سخنان آقای دکتر سجادی باید عرض کنم که مفهوم سخنان ایشان چنین بود؛ ولی ایشان با آن قدرت علمی و زبان بلیغی که داشت این سخنان را بسیار زیبا و در چوکات ادب و شان والایی که خود داشت، ایراد فرمود. ما شاهد بودیم که مسوولین ایرانی مرکز جهانی علوم اسلامی از شنیدن چنین واقعیت تلخ، آن هم با قدرت بیان اعجازی آقای دکتر سجادی، از شرم و خجالت سر به زیر انداخته بودند.
2- روز عید سعید فطر اول صبح به نانوایی رفتم، یک خانم هموطنم با نگرانی و اضطراب و بی‬قراری چشمش به دروازه‬ی مسجدی که در نزدیکی نانوایی قرارداشت، دوخته شده بود، رنگ ازصورتش پریده بود، اشک درگوشه های چشمش جمع شده بود، بغضی درگلووغمی دردل داشت، به اندازه همه غم‏های دنیا. حالت پریشان ایشان باعث شدکه از آن مادرسوال کنم چه شده است؟ منتظر همین اندازه بهانه بود تا اشک‬های جمع شده در چشمانش جاری شود، با ناله و گریه گفت: در صف نانوایی همین جا ایستاده بودم، دوتاپلیس آمدند ازمن سوال کردند که افغانی هابه نمازعیدآمده اند؟ باخوشحالی گفتم بله، الحمدلله همه مسلمان هستیم وبه نمازعیدشرکت می کنیم، پسرودامادم درهمین مسجدبه نمازعیدآمده بودند، تامن آنهاراگفتم این دوپلیس ازموتر پیاده شدند وداخل محوطه مسجدشدند. وی ادامه داد و گفت: کاش زبانم بسته می شد و این حرف‬هارا نمی‬گفتم، خاک بر سرم شد، وقتی نماز تمام شد، پسر و دامادم را گرفتند و عیدوشادی ماامروزبه غم تبدیل می‏شد.
در طول روز عید سعید فطر که‏ به‏ بازدید آشناها رفته بودم آنان نیز شبیه این قضیه را مطرح کردند و گفتند که در مساجدی که در آن محل ‏افغانی‏ها زیادهستند، پلیس‏ آنجا نیز حضور داشته است.
3- اتفاق غمبار و دردناک دیگری که در چنین روزهای با برکت عید سعید فطر اتفاق افتاده است، قضیه دامادنگون بختی است که درشب عروسی درکنج زندان خوابید. درروزدوم عید‏سعیدفطردامادوخانواده عروس برای خریدلباس عروسی به بازارسبزه میدان می روند، پلیس هایی که درآنجابوده اند، این دامادرابازداشت می کنند،عروس وداماد به پلیس هاالتماس می‏کنندکه امشب عروسی داریم، همه اقوام را دعوت کردیم، تمام مصارف را انجام دادیم شما را به خدا قسم می دهیم که ایشان را آزاد کنید ولی ماموران به گفته‏ی آنان هیچ اعتنایی نمی‏کنند، این واقعه به قدری رقت‬انگیز بود که حتا بازاری‏ها مجبور به دخالت می‬شوند و می‏گویند چنین برخوردی، به دور از انسانیت است. ماموران حتا به اعتراض آنان هم گوش نمی‏دهند و داماد را به زندان فلکه دانشگاه منتقل می‏کنند.
حال که با اتفاق چنین وقایع و حتا بدتر از این موارد، جریقه انفجار تفرقه بین این دو ملت زده شده است، از خردمندان و دلسوزان واقعی و آنانی که درصدد اعتلای عزت مسلمانان هستند، توقع آن می رود، تا این بمب نفاق به انفجار نرسیده، جلو چنین اعمالی را بگیرند.

منبع:http://8am.af/mashroh/1386/mizan/issue123/6.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:49  توسط باز گشته های فلکه وحشت  | 

مهاجران افغانی در ایران، انسانهایی از نوع درجه دو


مجید خدامی ............. قسمت دوم و پایانی
همین عوامل باعث شد که افغان
ها روز به روز در گرداب خشم و نفرت مردم ایران فرو روند و زحمات آنان در زمینهی بازسازی مناطق جنگ زده یا ساختمانهای بمباران شده نادیده گرفته شود. نتیجهی افتادن در این گرداب، به حاشیه رانده شدن ایشان از سطح عمومی جامعه، تشکیل گروههای کوچک افغانی و خارج نشدن از این پیلهی به هم تنیده شده و عدم ارتباط با قشر روشنفکر ایرانی بود. این عدم ارتباط با قشر تحصیلکردهی جامعهی ایرانی، به مرور زمان باعث شد که جامعهی افغانی ساکن در ایران، پایگاههای اجتماعی خود را از دست بدهد و نتواند هویتی را برای خود در سرزمین ایران بسازد و آن طور که باید و شاید شخصیت و پرستیژ خود را نگه دارد. رجوع به کارهای ساختمانی و مشاغلی که ایرانیان با اکراه به آن دست میزدند، باعث شد افغانها به مرور زمان، به عنوان "شهروندان درجه دو" به حساب بیایند.
اما از جهتی نمی توان چشم به برخی از واقعیت های موجود نیز بست. سیر قهقرایی و دوری جستن جامعه
ی ایرانی از این دسته از مهاجرین، کم کم باعث بالارفتن درصد بیکاری در میان این قشر شد، و این باعث شد که در مواردی هم بعضا دست به جرایم بزنند. اما در این میان، دسته ای از مهاجرین نیز بودند که توانستند خود را از این گرداب خارج کنند؛ ازدواج با خانوادهی ایرانی یا اشتغال در بازار تجارت، برای برخی از سرمایه داران افغانی این امکان را فراهم کرد تا مدارک شناسایی رسمی دریافت کنند. به دست آوردن مدرک شناسایی رسمی برای این دسته از مهاجرین، امکان تحصیل برای خود و خانوادهی شان را فراهم کرد، تا آنجا که امروزه شاهد شکوفا شدن استعدادهای ایشان و فرزندان نسل دوم این دسته از مهاجرین در عرصه های مختلف اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی هستیم. این نسل از جامعهی افغانی توانست با به دست آوردن فرصت مناسبی که به لطف "کاغذ رسمی" برای آنان فراهم شده بود، فرزندان مستعد و نخبه ای را به جامعهی تحویل دهد. داکتران و محققین افغانی فراوانی در تهران و مشهد مشغول حرفههایی با درجهی اجتماعی بالا هستند که این رشد خود را مدیون چند برگ کاغذ رسمی می دانند. ولی این راه رشد برای بسیاری دیگر که اکثریت جامعهی افغانی را در ایران تشکیل می دادند امکان پذیر نشد. در حالی که بر اساس قوانین ایران، از آنجا که ایرانی بودن از طریق خون و نه از طریق خاک انتقال داده می شود، کودکی که در ایران متولد می شود، در صورتیکه از پدر یا مادر ایرانی به دنیا نیامده باشد، ایرانی نمی باشد و شناسنامه ای به او تعلق نمیگیرد. همین عامل باعث شد تا کودکانی که در خاک ایران چشم به جهان گشوده بودند، ولی والدینی افغانی و بدون مدرک رسمی داشتند، از داشتن شناسنامه و متعاقب آن از حق تحصیل که از حقوق اولیهی بشری است، محروم بمانند.
این دسته از عوامل، به علاوه
ی جنگ ایران و عراق و همچنین نوپا بودن و کم تجربه بودن مقامات قانونگذار و مجری، باعث شد که افغانها در ایران روزگار بدی را تجربه کنند. تحقیرهای ساختاری، اخراج از مکتب، عدم پرداخت دستمزد کافی و گاه پرداخت نکردن دستمزدها به این قشر مهاجر و همچنین عدم حمایت های قانونی به دلیل عدم دلسوزی مسوولان و عدم توجه به قوانین حقوق بشری و کم توجهی مسوولان بین المللی به مسایل مهاجرین در ایران، بیشتر راههای امید را در میان این قشر بسته بود.
با این همه، حکومت ایران تا پایان دوران حکومت طالبان در مقابل پناه
جویان بدون کاغذ حالتی انفعالی از خود نشان می داد. یعنی نه به اخراج و جمع آوری آنها اقدام می ورزید و نه به کمک آنها می شتافت، ولی با به پایان رسیدن دوران طالبان و روی کار آمدن حکومتی معتدل در افغانستان، دولت ایران شیوهی سخت تری به خود گرفت و در صدد اخراج آنان از ایران بر آمد. بدین شکل بود که برخی از سربازان امنیتی در جریان دستگیری و اخراج این دسته از پناهجویان، بر خلاف دستورات مقامات بالاتر، گاه رفتارهای ناشایستی با آنها انجام دادند. انداختن یک کارگر افغانی از ساختمان چند طبقه به پایین که موجب مرگ او شد از جمله رفتارهایی بود که جنبهی بینالمللی به خود گرفت و مسوولان سازمانهای جهانی را به واکنش بر انگیخت.
در نهایت باید گفت که خود افغان
ها نیز در به قهقرا کشاندن خود در جامعهی ایرانی بی تاثیر نبودند. عدم علاقه به مشارک اجتماعی، عدم تلاش برای تشکیل سندیکاهای قوی و نیز قدرت پایین چانه زنی آنان در مقابل مقامات رسمی ایرانی برای به دست آوردن حقوق اولیهی خود به عنوان پناهجو بر اساس اعلامیهی جهانی حقوق بشر از جملهی کم کاری هایی بود که در به حاشیه رانده شدن این قشر تاثیر گذار بود. بدون شک این کار حمایت حکومت افغانستان را نیزلازم داشت که باید مورد توجه قرار می گرفت ولی متاسفانه تاکنون نشانی از آن دیده نشده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:24  توسط باز گشته های فلکه وحشت  | 

مهاجران افغانی در ایران، انسانهایی از نوع درجه دو

 

 
 


مجید خدامی.... قسمت اول
بحث اخراج افغانها از ایران، بحثی چند وجهی است که مسایل حقوقی، اقتصادی، سیاسی و بالاخره حقوق بشری فراوانی در پشت آن قرار دارد که هر کدام متخصصین و صاحب نظران خاص خود را دارد.
اما در ابتدا باید گفت که طبق آمار غیر رسمی چیزی در حدود دو میلیون افغانی در ایران زندگی میکنند که تهران به عنوان پایتخت و خراسان بزرگ به عنوان نزدیکترین ولایت ایران به کشور افغانستان صاحب بیشترین تعداد ساکنین این جمعیت در خود هستند. اما سابقهی حضور افغانها در ایران به سالهایی بسیار دور باز می گردد. گر چه امروزه ممکن است که بخشی از جامعهی ایرانی، افغانها را خطرناک، بچه دزد، عامل بیکاری و بسیاری دیگر بدانند، اما سابقهی این گروه اقلیت در ایران این طور نشان میدهد که در تمام طول تاریخ، حضور این مهاجران یا به نوعی پناهجویان در ایران، وجههای منفی نداشته است. آن چیزی که امروزه دولت ایران به نمایندگی از ملت ایران در حال اجرای آن است، بازتابی از نگاه غالب ایرانیان به این مهاجرین می باشد؛ رفتارهای زننده و گاه غیر انسانی، توهین و تبعیض، عدم رعایت حقوق اولیهی افغانها از جمله حق زندگی، تحصیل، انتخاب همسر و مکان زندگی که از اصول اصلی اعلامیهی جهانی حقوق بشر است و بسیاری دیگر، از جمله مسایلی اند که در رفتار روزمرهی ایرانیان در مقابل افغانها قابل مشاهده است. نگاه به افغانی از بالا به عنوان "انسان درجه دوم"، آسیبی است که روح این جامعهی مهاجر را در سرزمین ایران رنج میدهد.
به نظر می رسد که دو عامل در نشان دادن این تصویر بسیار منفی در جامعهی ایرانی موثر بوده است. عامل اول، رسانه ای شدن جرایم این گروه از مهاجرین به شکل وسیع و غیر قابل کنترول در روزنامه ها و رادیو تلویزیون بود. رسانه هایی که در اوایل انقلاب و همچنین در فضای سالهای جنگ، هنوز به شکل حرفه ای شکل نگرفته بودند، افغانها را سوژهی خود قرار دادند و با بزرگنمایی جرایم ایشان، ترس را در دل ایرانیان انداختند. این در حالی بود که پناهجویان افغانی که به دلیل وقوع جنگ و قحطی در کشور خود، به طور غیر قانونی وارد خاک ایران شده بودند، از هیچ امکان رسانهای و قانونی برای دفاع از خود و معرفی صحیح جامعهی خود به مردم ایران برخوردار نبودند و در واقع اینها را می توان به عنوان "قربانیان رسانه های تازه کار" معرفی کرد. مطبوعاتی که به دلیل نوپا بودن خود، از درج هر سوژه ای برای کسب شهرت و فروش بیشتر دریغ نمی کردند، دیواری کوتاهتر از دیوار افغانهای غیر قانونی پیدا نکرده بودند. بدون شک قتل، سرقت و بچه دزدی مختص مهاجرین افغانی نبود و ایرانیان نیز به این جرایم دست می زدند، اما این افغانها بودند که به دلیل حساسیت رو به افزایش جامعه و همچنین دلیل به یدک کشیدن نام افغانی (غیر ایرانی) قربانی کارهای ژورنالیستی میشدند. ماجرای سر بریدن یک افغانی در ذهن مردم، بسیار ماندگار تر از انجام همین عمل توسط یک ایرانی بود، در حالی که هر دو مرتکب یک جرم مشابه میشدند. این در حالی بود که در هیچ کدام از رسانهها از نقش سازندهی این گروه در بازسازی خرابه های کشور در غیاب مردان به جنگ رفتهی ایرانی خبر نمیدادند. عامل دوم که در شکل گیری تصویری منفی از جامعهی افغانی در میان ایرانیان نقش داشت، متاثر از عامل اول و همچنین تاثیر گذار بر آن نیز بود؛ افغانهای بدون مدرک اقامت به دلیل عدم آماده بودن جامعه و بازار کار ایران، و همچنین عدم حمایت های دولتی و رسانه ای از ایشان، راهی به ادارات نمی یافتند و هیچ ارگان رسمی حاضر به استخدام آنها نبود. همین عامل و عدم واکنش سریع دولت وقت به این دسته از بحرانها، به دلیل درگیر بودن به مسایل جنگ، باعث شد که افغانها به سوی مشاغل فصلی و کارهای روزمزدی روی بیاورند که ساده ترین آن، کار در ساختمان بود که هیچ گونه نیازی به مدرک خاصی نداشت و کارفرما به دلیل دستمزد کمتر و سطح توقع پایین تر نسبت به کارگر ایرانی، کارگر افغانی را ترجیح میداد. به علاوه، بدون مدرک رسمی بودن افغانها، این امکان را به کارفرما میداد که در هر زمان آنها را اخراج کند و یا هرگونه رفتار دیگری را بر آنها روا دارد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:23  توسط باز گشته های فلکه وحشت  | 

اخراج 20 هزار مهاجر افغان از ولایت سیستان ایران

اخراج 20 هزار مهاجر افغان از ولایت سیستان ایران 8صبح،‌كابل: وزارت های خارجه، مهاجرین و دفتر سازمان ملل در امور مهاجرین می گویند که کشور ایران، 20 هزار مهاجر فاقد کارت را از ولایت سیستان ایران از دیروز 7 اکتوبر آغاز كرده است. کبیر فراهی معاون وزارت خارجه در کمیسیون‌های امور بین المللی و امور مهاجرین ولسی جرگه گفت که اخراج 20 هزار مهاجر افغان از ایران حتمي بوده و مقامات ایران دلیل اخراج مهاجرین را از ولایات مرزی ایران حفظ امنیت خوانده و گفته است که مقام رهبری ايران امر تخلیه اتباع خارجی را از ولایت های مرزی این کشور صادر کرده است. وی افزود، که کشور ایران، ولایت های سيستان و بلوچستان، گلستان، قزوین، و مازندران را ممنوع نامیده که حضور اتباع خارجی در این ولایات ممنوع می باشد. نادر فرهاد سخنگو دفتر ملل متحد در امور مهاجرین می گوید که این سوال وجود دارد که کشور ایران چرا به طور انگشت شمار 20 هزار مهاجر در ولایت سیستان اعلام کرده است، در حالیکه رقم که نزد دفتر ملل متحد در امور مهاجرین موجود است، آنهایی که قانونی می‌باشند، 80 هزار می باشند. وی افزود که اخراج افغان های ثبت نام شده به صورت کتلوی بدون اختیار، خلاف موافقت نامه ایران، افغانستان و سازمان مهاجرین می باشد. به گفته‌ی وی، در حال حاضر 200 هزار مهاجرین افغان درایران به صورت قانونی زندگی می کنند. آقای فرهاد تاکید داشت که 20 هزار مهاجر که از ولایت سیستان ایران اخراج می گردند اگر در ایران قانونی بوده باشند، سرپناه و امکانات دیگر تهیه خواهد شد و غیر آن دفتر سازمان متحد در امور مهاجرین آمادگی کمک را ندارد. در همین حال، فضل احمد عظیمی معاون وزارت عودت مهاجرین نیز اعلام داشت که در صورت اخراج این تعداد مهاجر به صورت کتلوی، جهت تهیه سرپناه و مواد غذایی برای آنها هیچگونه آمادگی ندارند. به اساس آمار دفتر سازمان ملل متحد امور مهاجرین، طی سال جاری 260 هزار مهاجر افغان از ایران اخراج گردیده اند.

روز نامه۸صبح

http://www.8am.af/

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 6:59  توسط باز گشته های فلکه وحشت  | 

روزهای خفت بار افغانها در ایران

روز جمعه 23/6/1386 مصادف با دوم ماه مبارک رمضان

ظهر روز جمعه بنده به بازار سبزه میدان  اصفهان برای خرید مواد خوراکی برای ماه مباک رفته بودم . حدود ساعت 30/1 دقیقه بود که شخصی مچ دست مرا گرفت و پیچاند و مرا با خود به کیوسک 110 به همراه چندتن از همشهریان دیگر برد . در انجا از ما کارت شناسایی خواستند ، ما نیز کارت را نشان دادیم . به ما گفتند مورد خاصی نیست ، شما به پاسگاه منتقل شده سپس آزاد میشوید .

من که یکباردیگر در تاریخ 21/11/1385 چنین بلایی سرم آمده بود فهمیدم چه نقشه ای دارند و شروع

به اعتراض نمودم .در همین لحضه یکی ازماموران اطلاعات اسپری  که معلوم نبود چی بود در آورد وگفت اگرخفه نشوی، کاری میکنم تا چندیک هفته کور شوی و با دهان روزه چند تا فهش ناسزا به من حقیر وکل ملت افغانستان نثارنمود .  به ناچار دست از اعتراض برداشتم .

اعتراض می کردم چون میدانستم اگر  ما را به پاسگاه ببرد، از انجا به اردوگاه فلکه دانشگاه(فلکه وحشت)منتقل میشویم و باید چند روزی را آب خنک بخوریم .

بعد از  تحقیر های فراوان اینکه به پاسگاه رسیدیم یکی از باز پرسان ما را به باد کتک گرفت و میگفت : افغانهای پدر سوخته حالا کارتان به جایی رسیده که دختر بازی میکنید . خلاصه سرتان را درد نیاورم از همان ابتدا بدون هیچ جرمی به ما تهمت زده که خودمان از تعجب شاخ در آوردیم .

بعد از کتک مفصل به اردوگاه منتقل شدیم ، در آنجا سوالاتی از قبیل:

کسی که شما را  اذیت و آزار نکرد ؟

چیزی در پاسگاه به جای نگذاشتید ؟

من که میدانستم اگر حرفی بزنم دوباره کتک میخورم و فقط سیاست آنها بود به دیگران گفتم که حرفی نزنند . شبهای اول ما از نظر اعصاب بهم ریخته بودیم ، ولی به مرور دوستانی پیدا کرده و ارامتر شدم .و غمهایمان را باهم قسمت میکردیم

غذاهایشان یا بهتر بگویم افطاری و سحری ، یک قرص نان و یک مشت برنج بود . که اگر انرا نزد سگ میگذاشت نمیخورد ،یکی دوروز اول را نخوردم دیدم  نمیشود با خود گفتم روزه نگیرم  اما از خدا ترسیدم و کسانی که روزه نداشتند ومسافر به حساب میآمدند هم چیزی برای خوردن نداشتند اما ما به ناچار از انها غذا ها  خوردیمو به آن عادت کردیم .

فقط کافی بود یکی از سربازان با شما لج کند ، چنان میزدتان تا به گفته انها صدای سگ در بیاوری ، و شخص را از زندگی ، مسلمانی آنان سیر و آرزوی مرگ میکنند . نزاد پرستی و پست شمردن ما از خصوصیات این سربازها بود که با کوچکترین بهانه ای به ما حمله ور میشدند .

کارمندان که برای کارهای اداری و حل مشکلات افاغنه میآمدند سوالاتی مانند ، چند روز است که اینجا هستی ؟ از کجا دستگیر شدی ؟ و کسانی کمتر از یک هفته بین ما بود آزاد نمیشدند . آنهایی که بیش از یک هفته بود نگاهی به قیافه شخص میکرد ، اگر قیافه مندرس و خسته ای داشت نامش را به لیست آزادی ها اضافه میکرد واگر دل شان به بی رحمی میشد دوتادرغ دیگر به پروندهت اضافه میکرد اصلا نمیفهمیدیم برای چه برای ما پرونده تشکیل میدهند مگر ما تروریست یا مجرم هستیم ؟ .

همه بدون هیچ استثنایی فحش و کتک را میخوردیم بدون هیچ اعتراضی ، و  ما را داخل اسایشگاه میانداختند تا صبح دیگر .صبح زود ساعت 30/6 مارا به خط نمود ، یکی از بچه ها که تابحال صبح زود بلند نشده بود خواب آلود ، بیرون آمده و به ارامی راه میرفت ، یکی از سربازان به طرف او حمله کرده ولگدی را نثار ارواح پدر و مادر خود نمود ، فرد افغانی دست روی مادرزاد خود  گرفت و روی زمین پهن شد و ما فقط شاهد این اتفاق بوده و در دل آن سرباز را نفرین میکردیم . خلاصه بر سر افغانی های مقیم ایران ستمهای بسیار میشود .

مرا در تاریخ 29/6/1386 آزاد نمودند . وقتی آزاد شدم فردی ، لاغر اندام ، سیاه با لباسهای کثیف و بد بویی بیش نبودم . 

امیدوارم که مردم و کشور افغانستان بدون دخالت بیگانگان بخصوص ایران مسلمان نما در کنار یکدیگر با ارامش و پیشرفت جامعه افغانستان ، همگی زندگی خوبی داشته باشند .ومن این خاطره به یاد ماندنی را از دولت و مدیران نظام جمهوری اسلام وکشور امام زمان هر گز به فراموشی نخواهم فرستاد

به امید آن روز

H.R .S      ESFAHAN IRAN 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 6:56  توسط باز گشته های فلکه وحشت  |