|
آتش کینه! |
|
| |
دیروز صبح زود داشتم وبلاگ ها ی هموطنان را مرور میکردم که آقای شفیعی دوست خوبم آنلاین شد و بعد از جور پرسانی در پنجره ای یاهو مسنجر گفت دیروز دادگاه بودم دلم تکان محکمی خورد و مثل اینکه از آسمان به زمین خوره باشم .چون دوستم آقای شفیعی از محدود طلبه های است که در مسائل حقوق بشر فعال است ودر جا پنج تا صلوات نذر کردم .ایشان در ادامه اضافه نمودند.که بخاطر نوشتن مطلبی در خصوص مسائل مهاجرین نوشته بودم ودر روزنامه ۸صبح کابل چاپ شده دادگاهی شدم.
هنوز از حکم دادگاه مطلع نشده بودم که کردیت اینتر نت شبانه ام تمام شد و گپ ما نیمه کاره ماند شماهم دعا کنید که دولت ایران ایشان را اذیت وآزار نکند چون زندانی های سیاسی در ایران از وضع خوبی برخوردار نیستند. ومن هم آن مطلب را برای شما عزیزان پست میکنم به شرط اینکه ازلطف نظرات تان مارابهره مند سازید.
رمضانعلی شفیعی از ایران-اصفهان 1- ساعت 8صبح بود،سرچهار راهی منتظرتکسی بودم، یک لحضه متوجه پسر همسایهام شدم که در کنار دیوار ایستاده و در دستش دو بسته گوگرد بود. هنوز به سن قانونی که شامل مدرسه شود نرسیده است. 5 یا 6 ساله میباشد، برادر بزرگترش تازه امسال صنف اول ابتدایی می رود. اسمش را گرفتم و صدا کردم، برایش گفتم چرا اینجایی و باکی آمدهای؟ گفت: تنها آمدم. برای چه از خانه تا اینجا تنها آمدی، پدر و مادرت کجاست؟ با زبان محلی گفت: پدرم را پولیسها گرفته و مادرم به دنبال اورفته است. گفتم پدر شما که کارت داشت او را چرا گرفتهاند؟جواب داد که یک کارت دیگر باید داشته باشد،گفتم چه کارتی؟ به فکر فرو رفت و نتوانست بگوید چه کارتی،گفتم کارت کارگری؟جواب داد بلی. چراگوگرد به دستت گرفتی؟ جواب دادپلیسهای که پدرم راگرفته اند را بااین گوگرد آتش می زنم، تمام بدنم لرزید،کودک که هنوزدست راست وچپ خودراتشخیص نمی دهد، به خشن ترین نوع انتقام فکرمیکند. درکوچکی برای ما آخوندمکتب میگفت؛ شماهرچیزی راکه درکودکی یادبگیریدویاهرشی رابه ذهن تان بسپارید، مانندنقشی می ماندکه دردل سنگ حک شده باشد. حال سوال اینجاست که درذهن این کودک مسلمان نسبت به نزدیک ترین برادران همسایه مسلمانش، دراین سن چنین فکرایجادشده عواقب آن چه خواهدبود؟ به یادسخنان آقای دکتر عبدالقیوم سجادی نماینده پارلمان افغانستان که در مسافرت تابستانی خویش به ایران در جمع طالبان مرکز جهانی علوم اسلامی ایراد نمود افتادم، ایشان گفت اگرامریکاییها سالها تلاش میکردند و مبالغ هنگفتی را مصرف میکردند، این شکاف و دوری که بین مردم مسلمان افغانستان و ایران با اعمال سیاست ناسنجیده ایران در برخورد و اخراج اجباری مهاجرین اتفاق افتاد ،قادر به اعمال آن نبود. ولی متاسفانه این امر که امریکا در اصل برای همین مساله به افغانستان آمده وسخت درتلاش بودکه به نحوی ازانحا روابط دوستانه عمیق دینی وفرهنگی این دوملت مسلمان را به دشمنی و تفرقه مبدل سازد. این امربه این مهمی وبزرگی مفت و بی پرداخت هیچ بهایی از طرف امریکا و با اعمال سیاست عجولانه و مغرورانه مسوولین ذیربط جمهوری اسلامی ایران، میسر گردید. در نقل سخنان آقای دکتر سجادی باید عرض کنم که مفهوم سخنان ایشان چنین بود؛ ولی ایشان با آن قدرت علمی و زبان بلیغی که داشت این سخنان را بسیار زیبا و در چوکات ادب و شان والایی که خود داشت، ایراد فرمود. ما شاهد بودیم که مسوولین ایرانی مرکز جهانی علوم اسلامی از شنیدن چنین واقعیت تلخ، آن هم با قدرت بیان اعجازی آقای دکتر سجادی، از شرم و خجالت سر به زیر انداخته بودند. 2- روز عید سعید فطر اول صبح به نانوایی رفتم، یک خانم هموطنم با نگرانی و اضطراب و بیقراری چشمش به دروازهی مسجدی که در نزدیکی نانوایی قرارداشت، دوخته شده بود، رنگ ازصورتش پریده بود، اشک درگوشه های چشمش جمع شده بود، بغضی درگلووغمی دردل داشت، به اندازه همه غمهای دنیا. حالت پریشان ایشان باعث شدکه از آن مادرسوال کنم چه شده است؟ منتظر همین اندازه بهانه بود تا اشکهای جمع شده در چشمانش جاری شود، با ناله و گریه گفت: در صف نانوایی همین جا ایستاده بودم، دوتاپلیس آمدند ازمن سوال کردند که افغانی هابه نمازعیدآمده اند؟ باخوشحالی گفتم بله، الحمدلله همه مسلمان هستیم وبه نمازعیدشرکت می کنیم، پسرودامادم درهمین مسجدبه نمازعیدآمده بودند، تامن آنهاراگفتم این دوپلیس ازموتر پیاده شدند وداخل محوطه مسجدشدند. وی ادامه داد و گفت: کاش زبانم بسته می شد و این حرفهارا نمیگفتم، خاک بر سرم شد، وقتی نماز تمام شد، پسر و دامادم را گرفتند و عیدوشادی ماامروزبه غم تبدیل میشد. در طول روز عید سعید فطر که به بازدید آشناها رفته بودم آنان نیز شبیه این قضیه را مطرح کردند و گفتند که در مساجدی که در آن محل افغانیها زیادهستند، پلیس آنجا نیز حضور داشته است. 3- اتفاق غمبار و دردناک دیگری که در چنین روزهای با برکت عید سعید فطر اتفاق افتاده است، قضیه دامادنگون بختی است که درشب عروسی درکنج زندان خوابید. درروزدوم عیدسعیدفطردامادوخانواده عروس برای خریدلباس عروسی به بازارسبزه میدان می روند، پلیس هایی که درآنجابوده اند، این دامادرابازداشت می کنند،عروس وداماد به پلیس هاالتماس میکنندکه امشب عروسی داریم، همه اقوام را دعوت کردیم، تمام مصارف را انجام دادیم شما را به خدا قسم می دهیم که ایشان را آزاد کنید ولی ماموران به گفتهی آنان هیچ اعتنایی نمیکنند، این واقعه به قدری رقتانگیز بود که حتا بازاریها مجبور به دخالت میشوند و میگویند چنین برخوردی، به دور از انسانیت است. ماموران حتا به اعتراض آنان هم گوش نمیدهند و داماد را به زندان فلکه دانشگاه منتقل میکنند. حال که با اتفاق چنین وقایع و حتا بدتر از این موارد، جریقه انفجار تفرقه بین این دو ملت زده شده است، از خردمندان و دلسوزان واقعی و آنانی که درصدد اعتلای عزت مسلمانان هستند، توقع آن می رود، تا این بمب نفاق به انفجار نرسیده، جلو چنین اعمالی را بگیرند.
منبع:http://8am.af/mashroh/1386/mizan/issue123/6.html
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 5:49  توسط باز گشته های فلکه وحشت
|