بس در این دیار ای یار میکنم ز وفا هر کار کارهای سخت و سنگین مشکلم در روز چندین کار وکارت خانه و نامه می ایستن بر سرکوچه میگیرند برما بهانه وای ازین زمونه دست من ز کار سخت است پای من زه گشت مست است روی من چنان باز است نکنم یه کار ننگین چه شوم هزار توهین به ده دلم نوای آتش چه شود با دل سرکش؟ دل ما به یار پیشکش چه بگویم چه نگویم که درین دیار بستم زفشار کار خستم نه توانی نه کمالی نه کدام حساب مالی پی دردهای افزون زکنایه ها جگرخون چی نویسم چی برسیم دست من زکار زخم است پشم استخوان گرد است به بنا نشان کردم کار جان فشان کردم به بنای سر رسیده آجر وسیمان کشیده یه روزی سقوط کردم خواجه ی سرمه کشیده به بالینم سر رسیده به خدای دست خالی ندارم توان مالی تو بکن مارا حلالی ندهم سند به قاضی دست پاه شکسته ماندم نه ثوابی نه کمالی