تبليغاتX
هجرت در ایران - روزهای خفت بار افغانها در ایران

هجرت در ایران

این وبلاگچه برای درد دل مردم که برایشان حرف ممنوع قند ممنوع چای ممنوع و همه چیز

روزهای خفت بار افغانها در ایران

روز جمعه 23/6/1386 مصادف با دوم ماه مبارک رمضان

ظهر روز جمعه بنده به بازار سبزه میدان  اصفهان برای خرید مواد خوراکی برای ماه مباک رفته بودم . حدود ساعت 30/1 دقیقه بود که شخصی مچ دست مرا گرفت و پیچاند و مرا با خود به کیوسک 110 به همراه چندتن از همشهریان دیگر برد . در انجا از ما کارت شناسایی خواستند ، ما نیز کارت را نشان دادیم . به ما گفتند مورد خاصی نیست ، شما به پاسگاه منتقل شده سپس آزاد میشوید .

من که یکباردیگر در تاریخ 21/11/1385 چنین بلایی سرم آمده بود فهمیدم چه نقشه ای دارند و شروع

به اعتراض نمودم .در همین لحضه یکی ازماموران اطلاعات اسپری  که معلوم نبود چی بود در آورد وگفت اگرخفه نشوی، کاری میکنم تا چندیک هفته کور شوی و با دهان روزه چند تا فهش ناسزا به من حقیر وکل ملت افغانستان نثارنمود .  به ناچار دست از اعتراض برداشتم .

اعتراض می کردم چون میدانستم اگر  ما را به پاسگاه ببرد، از انجا به اردوگاه فلکه دانشگاه(فلکه وحشت)منتقل میشویم و باید چند روزی را آب خنک بخوریم .

بعد از  تحقیر های فراوان اینکه به پاسگاه رسیدیم یکی از باز پرسان ما را به باد کتک گرفت و میگفت : افغانهای پدر سوخته حالا کارتان به جایی رسیده که دختر بازی میکنید . خلاصه سرتان را درد نیاورم از همان ابتدا بدون هیچ جرمی به ما تهمت زده که خودمان از تعجب شاخ در آوردیم .

بعد از کتک مفصل به اردوگاه منتقل شدیم ، در آنجا سوالاتی از قبیل:

کسی که شما را  اذیت و آزار نکرد ؟

چیزی در پاسگاه به جای نگذاشتید ؟

من که میدانستم اگر حرفی بزنم دوباره کتک میخورم و فقط سیاست آنها بود به دیگران گفتم که حرفی نزنند . شبهای اول ما از نظر اعصاب بهم ریخته بودیم ، ولی به مرور دوستانی پیدا کرده و ارامتر شدم .و غمهایمان را باهم قسمت میکردیم

غذاهایشان یا بهتر بگویم افطاری و سحری ، یک قرص نان و یک مشت برنج بود . که اگر انرا نزد سگ میگذاشت نمیخورد ،یکی دوروز اول را نخوردم دیدم  نمیشود با خود گفتم روزه نگیرم  اما از خدا ترسیدم و کسانی که روزه نداشتند ومسافر به حساب میآمدند هم چیزی برای خوردن نداشتند اما ما به ناچار از انها غذا ها  خوردیمو به آن عادت کردیم .

فقط کافی بود یکی از سربازان با شما لج کند ، چنان میزدتان تا به گفته انها صدای سگ در بیاوری ، و شخص را از زندگی ، مسلمانی آنان سیر و آرزوی مرگ میکنند . نزاد پرستی و پست شمردن ما از خصوصیات این سربازها بود که با کوچکترین بهانه ای به ما حمله ور میشدند .

کارمندان که برای کارهای اداری و حل مشکلات افاغنه میآمدند سوالاتی مانند ، چند روز است که اینجا هستی ؟ از کجا دستگیر شدی ؟ و کسانی کمتر از یک هفته بین ما بود آزاد نمیشدند . آنهایی که بیش از یک هفته بود نگاهی به قیافه شخص میکرد ، اگر قیافه مندرس و خسته ای داشت نامش را به لیست آزادی ها اضافه میکرد واگر دل شان به بی رحمی میشد دوتادرغ دیگر به پروندهت اضافه میکرد اصلا نمیفهمیدیم برای چه برای ما پرونده تشکیل میدهند مگر ما تروریست یا مجرم هستیم ؟ .

همه بدون هیچ استثنایی فحش و کتک را میخوردیم بدون هیچ اعتراضی ، و  ما را داخل اسایشگاه میانداختند تا صبح دیگر .صبح زود ساعت 30/6 مارا به خط نمود ، یکی از بچه ها که تابحال صبح زود بلند نشده بود خواب آلود ، بیرون آمده و به ارامی راه میرفت ، یکی از سربازان به طرف او حمله کرده ولگدی را نثار ارواح پدر و مادر خود نمود ، فرد افغانی دست روی مادرزاد خود  گرفت و روی زمین پهن شد و ما فقط شاهد این اتفاق بوده و در دل آن سرباز را نفرین میکردیم . خلاصه بر سر افغانی های مقیم ایران ستمهای بسیار میشود .

مرا در تاریخ 29/6/1386 آزاد نمودند . وقتی آزاد شدم فردی ، لاغر اندام ، سیاه با لباسهای کثیف و بد بویی بیش نبودم . 

امیدوارم که مردم و کشور افغانستان بدون دخالت بیگانگان بخصوص ایران مسلمان نما در کنار یکدیگر با ارامش و پیشرفت جامعه افغانستان ، همگی زندگی خوبی داشته باشند .ومن این خاطره به یاد ماندنی را از دولت و مدیران نظام جمهوری اسلام وکشور امام زمان هر گز به فراموشی نخواهم فرستاد

به امید آن روز

H.R .S      ESFAHAN IRAN 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 6:56  توسط باز گشته های فلکه وحشت  |